سيد محمد باقر برقعى

3567

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ماه من بيگانه را به گلشن كوى تو راه نيست * ابليس را به خلد برين جايگاه نيست گول برادران دورو را هرآن‌كه خورد * گر يوسف است قسمت او غير چاه نيست بايد عقيده داشت به قرآن كه مشركى * قرآن حمايل ار كند او را پناه نيست ما ادّعاى عشق تو داريم و غير اشك * در پيشگاه محكمه ما را گواه نيست سرمايهء شرافت انسان تعاون است * تحصيل مال كردن و ترفيع جاه نيست گردد سياه لوح دل از خطّ معصيت * ور نه دلى به رنگ طبيعى سياه نيست مه اين بود كه آمده امشب به بزم من * « ناصر » بيا كه حاجت رفتن به ماه نيست خواهش بى جا همچو تو دارم ، بتى كه شاه ندارد * حسن رُخت نسبتى به ماه ندارد رحم كن اى دوست بر دلم كه به عالم * جز سر كويت دگر پناه ندارد جسم من اى جان ز عشق گندم خالت * بس شده كاهيده وزن كاه ندارد پاى گل از دست يار غنچه‌دهانى * بادهء گلگون زدن گناه ندارد از دهنش خواستم چو بوسه به من گفت * خواهش بى جا مكن كه راه ندارد دين مده از دست زاهدا كه ديانت * كار به عمّامه و كلاه ندارد از زنخش خائف است « ناصر » زيرا * كور به دل غير خوف چاه ندارد توشهء راه نگرانى دل از دست بشر باشد و بس * مايل اين جنس دو پا زان كه بشر باشد و بس پيش تيغ تو اگر دشمن خونخوار گريخت * در پىاش تاختن اى دوست خطر باشد و بس آنچه بر باد دهد خاك ستمكاران را * آه مظلوم به هنگام سحر باشد و بس باد ، بركنده نهالى كه در اين باغ وجود * ثمرش برگ غم و خون جگر باشد و بس اى بشر مىشوى از نقد سعادت محروم * نظرت گر به زر و سيم پدر باشد و بس از پزشك غم عشقت دل بيمار مرا * بر سر كوى تو دستور سفر باشد و بس « ناصرا » ! خواهى اگر راه سعادت پيمود * توشهء راه تو بايست هنر باشد و بس